تو :
در ذهن من مچاله مي شوي !
درست :
شبيه كاغذ پاره هاي سياه و سپيد خاطرات مشترك !
و من :
خالي از ديروز هايم ،
مات و مبهوت ،
جان كندن آرزوهامان را به سوگ مي نشينم...
ديدي ؟
نه تو بي غرور ماندي و ،
نه من صبور !
و حاصل اين همه ،
جز :
يك مشت ادعاي پوچ ،
چند سال رفته و ،
چند برگ شعر ، بيشتر نبود ... !
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 18:50 توسط همراز
|
از اين احساس مي ترسم ،
از اين تنهايي مسموم ...
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 1:8 توسط همراز
ناگفته هایم را
آه نکشیده ، گفته هایم را
هورت می کشم!
فقط همین!
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 22:2 توسط همراز
ذهنم آشفته است ، گرچه تلاش مي كنم بي خيال باشم و آسوده !
نمي دونم انتهاي راهي كه ميرم به كجا ختم ميشه ، نمي دونم با افكار مزاحمي كه مدام لبريزم مي كنند از تشويش و نگراني چه كنم ..
كاش مي دونستي چه فشار زيادي رو دارم تحمل مي كنم .. كاش مي دونستي همه ي وجودم شده يك حجم پر از هيچ .. كاش مي دونستي و درك مي كردي كه تظاهر به خوب بودن چقدر سخت و نفس گيره ..
مثل عذابه وقتي تمام عمرت مجبوري چشماتو ببندي و به چشم هيچ آشنا و غريبه اي زل نزني تا نكنه دردتو از چشمات بفهمه و بعد ..
خدا نكنه زير سنگيني نگاه ترحم آميز كسي آروم و ريز ريز بشكني ...
من ، به چه دلخوشم ؟
به استخاره هايي كه هميشه خوبند ؟ به اين همه سال صبوري و سكوت ؟ به خوابي كه ديده بودم و ديده بودي ؟
من به چه دلخوشم همسفر .. به چه دلخوشم وقتي روزنه هاي زنده ي اميد ، تاريك و خاموشند ؟
او مي داند ريشه اي كه تو در وجود من دوانده اي ، هر روز نافذتر از ديروز ، ذره ذره ام را از آنِ خود مي كند .. اما ..
دستهايم خالي است ، من رها شده ام ، رها شده ام به امان هيچ ... !
دلتنگم ! بي تابم !
بي تاب اون غروب چهارشنبه پاييزي ، بي تاب بودنت ، درست مثل همون روز .. اينكه روبروي من و عقب عقب راه بري و شيطنت كني و منو بخندوني و به آغوشم بكشي و بهم اميد بدي و .. بهم اميد بدي و .. بهم اميد بدي ...
هه .. كاش زندگي به زيبايي حرفهاي تو بود همسفر !
اين ماه ، اتفاقي خواهد افتاد كه بي شك ، همه ي عمر باقي مونده ام رو تا آخرين لحظه ي بودنم ، تغيير خواهد داد ..
مي شود ، يا نمي شود .. براي زنده ماندن و نماندنم ، تنها يك واژه كافيست : مي شود ، يا نمي شود !
دعايم كن .
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 22:40 توسط همراز
|
و امروز چهارمين روز از آغاز عهدي ست كه با هم بستيم ...
دلتنگت شده ام ، به همين زودي !
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 22:39 توسط همراز
امروز خيلي اتفاقي سر از جايي دراوردم كه پر از حس تلخ خاطره هاي گذشته بود...!
از اون موقع تا حالا پرم از دلشوره ، پرم از اضطراب !
لعنت به سايه اي كه پس از اين همه ، هنوز هم با منه ... لعنت !!
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 20:38 توسط همراز
دلم تنگ شده براي گوشه ي دنج و خلوتي كه رو به دريا بود و آسمان آبي جنوب...

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 20:34 توسط همراز
تازه مي كنم هواي اينجا را ،
به بهانه ي پاييز و حسي كه اين روزها دارم...
+ نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 20:11 توسط همراز
|
حرفاي امروزت ، براي من مثل همون نم نم بارون پشت پنجره بود كه آروم آروم برگ هاي سبز درختهاي باغچه رو تازه ميكرد...
زير پوست سرد پاييز امسال عجب حرارتي موج مي زند !
+ نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 20:2 توسط همراز
چشمامو مي بندم و هواي دل انگيز پاييز رو نفس مي كشم...
هااااااااه ه ه ...
چه عطري !
بوي باران ، بوي سبزه ، بوي خاك
شاخه هاي شسته ، باران خورده ، پاك
آسمان آبي و ابر سفيد ، برگ هاي سبز بيد
عطر نرگس ، رقص باد
نغمه ي شوق پرستو هاي شاد
خلوت گرم كبوترهاي مست
خلوت گرم كبوترهاي مست
خلوت گرم كبوترهاي مست ...
آي خدا جون شكرت ، شكرررر !
تمام حياطمون پر شده از عطر خاك بارون زده ي خيس...
پ ن : امروز خيلي خوشحالم ، خيلي !
پ ن : كلاس نقاشيم از امروز شروع ميشه ، خداي من بي نهايت سپاس ، بي نهايت سپاس...
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 10:9 توسط همراز
|
هنوزم همه ي لباسم بوي عطر تو رو ميده ، واسه همينه كه دلم نمياد مانتومو بشورم !
مي دوني ، دلم براي اون جفت صخره ي كنار ساحل خيلي تنگ شده ، همونجايي كه براي اولين بار منو به آغوش گرفتي و آرامش درونت رو در من دميدي ...
...
ياد باد غروبي رو كه با هم به تماشا نشسته بوديم ...
و نگاه عاشقانه ي تو كه عجيب درياي درونم رو مواج ميكرد !
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 13:19 توسط همراز
گفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگويم
چه بگويم كه غم از دل برود چون تو بيايي...
با ديدنت همه ي غصه هايي كه مدتها رو دلم چنبر زده بوده ، آب شد و از يادم رفت ...
نمي دونستم اين همه مهربوني ، نمي دونستم اين همه پاك و نجيبي ، من تازه فهميدم چقدر خوشبختم ...!
تو يعني بركت ، يعني شادي ، يعني پرواز ...
تو يعني نم نم بارون ...
تو يعني عشق ، يعني دريا ، يعني : تمام دار و ندار من !
دوستت دارم ،
از همين نقطه ي خاكي تا عرش !
دوستت دارم ،
از زمين تا به خدا...
+ نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت 1:0 توسط همراز
لحظه ي ديدار نزديك است...
باز من ديوانه ام ، مستم !
باز مي لرزد دلم ، دستم !
باز گويي در جهان ديگري هستم...
لحظه ي ديدار نزديك است...
پ ن : كمتر از ۳ ساعت ديگه !
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 6:29 توسط همراز
واي...
در من تاب دوري نيست
اي خيالت خاطر من را نوازش ،
بيش از اين در من صبوري نيست !
بي تو من تنهاي تنهايم
من به ديدار تو مي آيم...
پ ن : پر از حس پروازم !
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 21:37 توسط همراز
آب زنيد راه را هين كه نگار مي رسد
مژده دهيد باغ را بوي بهار مي رسد...
پ ن : آب زنيد راه را...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 23:22 توسط همراز
|
هميشه وقتي سرما مي خورم و تب مي كنم ، پاهام و گونه هام خيلي درد مي گيره و چشمام هم مي سوزه !
درست مثل الان...!
ميگم حاج آقاي با معرفتم ! چي ميشد اگه الان اينجا بودي ؟!
پ ن : بغضم بوي بچگي هامو ميده...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 20:21 توسط همراز
مي دونم ، خيلي بي معرفتم كه فقط وقتي دلم مي گيره ميام سراغ " روزها... " تا همه ي دلتنگي هامو يه جا تحويلش بدم و بعد ، سبك بشم و آروم ِ آروم !
بگم الان دلم چي ميخواد ؟!
الان دلم مي خواد دستاتو بگيرم و توي همون كوچه ي خلوت آرزوهامون كنارت راه برم و توي سكوت شب باهات ترانه بخونم ...
نمي دونم ، شايد اين ترانه رو :
اي پرنده ي مهاجر
سفرت سلامت اما
به كجا ميري عزيزم
قفسه تموم دنيا
روي شاخه هاي دوري
چه خوشي داره صبوري ؟!
وقتي خورشيدي نباشه
تا هميشه سوت و كوري
ميگذره روزاي عمرت
توي جاده هاي خلوت
تا بخواي برگردي خونه
گم ميشي تو باغ غربت
واسه ما فرقي نداره
هر جا باشيم ، شب نشينيم
دلخوشيم به اينكه شايد
سحرو يه روز ببينيم
آخرش يه روزي هجرت
درِ خونه تو مي كوبه
تازه اون لحظه مي فهمي
همه آسمون غروبه ...
...

اميرحسين ؟
مياي تا ته كوچه رو با هم بدوييم ؟!...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 23:33 توسط همراز
دلم آرامش صداتو مي خواد...
مدام دارم بهت فكر مي كنم همسفر...
مدام دارم بهت فكر مي كنم !
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 22:59 توسط همراز
بخواب اي نازنينم ،
مهربانم ،
دلنشينم ،
منم من عاشقت !
آرام باش اي بهترينم...
من اينجا مست مستم ،
مست و بي پروا ،
شبانگاهان منم گرماي عشقت را درون بسترم خواهان...
پ ن : خيلي وقت بود دلم مثل امشب تنگ نشده بود برات ...
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 23:30 توسط همراز
نمي دونم داره چه اتفاقي ميافته...!
پشيمون برگشت ،
تا دوباره موندني بشه...
و حالا ،
داره مياد ، تا پيش من باشه ، پيش من !
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 22:16 توسط همراز
ديشب ، قبل از خواب ، تك به تك sms هاي آخرت رو يك بار ديگه خوندم ، و با احترام از روي گوشيم پاك كردم...
مكالمه هامونم همين طور !
حالا ،
فقط مونده يه عكس...!
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 1:43 توسط همراز
دارم بزرگ ميشم !
لحظه به لحظه...

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 23:52 توسط همراز
10 دقيقه مونده به اذان صبح !
خيلي دلم گرفته ...
فقط اومدم كه بگم : اگه بايد فراموشت كنم ؛ نه برگرد ، نه ديگه برام بنويس...!
حالم خوب نيست !
من قول دادم گريه نكنم...
+ نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 5:41 توسط همراز
همسفر...
+ نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 1:33 توسط همراز
اينجا ، من فقط با تو حرف مي زنم...
اونجا ، تو فقط با ديگرون...!
هه !
خيلي بي انصافي...
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 0:19 توسط همراز
امشب به خدا قول دادم كه ديگه با ياد رفتنت ، گريه نكنم...
من امشب به خدا قول دادم !
حالا ديگه فقط خودشو مي خوام ، نه بيشتر...
+ نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 5:36 توسط همراز
تاريكي اتاق ...
سكوت مبهم شب ...
تيك تاك موزون ساعت ديواري پير ...
دل ِ تنگ و بي قرار ...
بن بست آرزوهاي دور ...
گريه هاي آروم نيمه شب ...
سبزي ديروز ، زردي امروز ، بي رنگي فردا !
خسته ام ، خسته...
پ ن : درد دارم هنوز !
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 0:44 توسط همراز
خنده م مي گيره وقتي مي بينم مدام اين در و اون در مي زنه دلمو بدزده !
كاش بي دلي رو توي نگاهم مي ديد...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 2:30 توسط همراز
از شب به شب رسيدم ، از كوچه ها به بن بست...!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 0:13 توسط همراز
به دسته كليدم نگاه مي كنم و اون دخترك چيني تنها كه حالا بدون نيمه ي گمشده اش ، بيشتر شبيه يك عروسك فلزي شكسته ست ، نه يك دخترك زيباي خندون كه روي شونه هاي عشقش ، خوشبختي رو معنا مي كنه !
هاااه ... بيچاره دخترك ! بيچاره من !
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 18:40 توسط همراز